آدم اینجا تنهاست....
آدم اینجا تنهاست
میان ِ شاخه های به جنون نشسته ی بید
میان ِ بوی نم ِ خاک ِ سالخورد
میان پارچه های لطیف خواب
آدم اینجا تنهاست
میان ِ باد
میان ِ راه ِ خانه ات
میان ِ آن صدای جاودانه ات
آدم اینجا تنهاست
میان ِ این زمان ِ بی زمان
میان ِ این نشانهای بی نشان
آدم اینجا تنهاست
ابرها میبارند
باد ها می آیند
روزها میمیرند
و زمان در گذری مسکوت است
وصدایی تنها ، میزند پاره تن ِ کشتی ِ تنهایی را همچون موج
وزمان در گذر است
آدم اینجا تنهاست
در گذرگاه ِ مسکوت زمان
و زمان میرا نیست
و همین تنهایی میرا نیست
و همین راه ِ به هم ریخته هم میرا نیست
و به همریختگی میرا نیست
باد ها می آیند تاکه فصلها را با خود ببرند
فصل ِ سبز ِ شادی ، در گذر بود و گشت
فصل ِ سرخ اندوه
فصل ِ سرد ِ پاییز
فصل ِ بیرنگ زمستان حتی درگذر است
این میان نیست سر ِ امیدی تا گذر را برود
تا میانِ همه این سردی ها ، گرم شود
تا میان ِ همه این سرخی ها سبز شود
این میان نسیت کسی تا بتواند ماندن
از پس ِ آن سرخی
از پس ِ آن سردی
از پس ِ آن همه بی روحی ها
باز بیرون آید
باز در باد ِ بهاری بخزد
این میان نیست کسی نامیرا
که به میرایی ِ این شادی ها خو بکند
این میان در من نیست
سر ِ امیدی که بخواند با باد
و بماند تا روز ، روزی که
باد فصلهای خوشش را باز
آورد با خویشَش .
12 - 8 -89
صدای تو ...
نواخت ناله گون ِ من
صدای آن حضور ِ دور ِ تو
صدای دوست نداشت َ ت
صدای بذر ، به غیر ِ امید کاشتنت
صدای آن دو پلک ِ رو به مرگ
که می خورند و باز ، باز میشوند
صدای آن نخواستنت
صدای آن لجاجتت
صدای دنده ، دندان ، خشم و مشت
که از درون ِ سینه ات هنوز ، زبانه میکشد
صدای پای جوی خون
که با فشار ، میان سرخ رگ ِ غرور ِ تو
دوان شود میان ِ مویرگ حیات تو
صدای رفتنت به زیر ِ آب
صدای خم
صدای پیچ
صدای تاب و تاب
صدای دوست داشتنت
صدای دوستی و صلح کاشتنت
صدای این ، شکستن نوک ِ مداد ِ من
صدای این ، همان نواله ی نهان ِ من
صدای من ، نواخت ناله گون
صدای تو ، حضور ِ دور ِ واژهگون
چشمان مترسک...
و مترسکی غبار آلود
به مرزعه ای پر برف نگاه میکند !
چشمان سیاه مترسک از دو دگمه ِ پالتو پدر بزرگ است ...
پدر بزرگ دو ماه است که مـُردست
و مترسک دو ماه است که بینا شده !

پ ن : دو ماه قبل هم همینطور زمستان بود .
بــــرزخ
وقتی میرسی به جایی که حس میکنی کسی صدات رو نمیشنوه و وقتی حس میکنی که همسخن سالیانت پیشت نیست که بشنوه ، احساس برزخ گونه بهت دست میده که هیچ وقت کلمات نمیتونه تصویرشون کنه .
انگار توی یک اتاق چهار دیوار بی در و پنچره حبس شدی و فقط میتونی که انگار همه این دیا ازت غافل شدن اینجور وقتاست که فکر میکنی دیگه تو این کره خاکی مهم نیستی !
شاید قبلا بودی اما الان نه !
پ ن : این حدیث بی قراری چند هفته ی پیشه !
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم ..... ؛
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز میکنم
فریاد میکشم که ترکم گفتهاند
چرا از خود نمیپرسم !؟
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگیام را با او قسمت کنم؟
آغاز جداسری شاید از دیگران نبود ...
گاهی از هرجمعی که فاصله میگیرم این را زم زمه میکنم ، اما تا به کی و کجا باید این تکرار واژه ها را محکوم باشیم ؟!
آغاز جداسری
شاید از دیگران نبود ...
از مرگــــ گفتن
زمانی که از مرگ کسی حرف میزنیم .
فقط و فقط به نبودن آن فرد میان ِ خودمان می اندیشیم .
غافلیم از اینکه شاید از مردن زنده شده باشد . و از مرگ حیات گرفته باشد .
این ما هستیم که مرگ را ندیده ایم .
فلانی ! زندگی شاید همین باشد ... !
از نفس افتاده
روزگاری آمده بودیم از روزگار نو بنا کردن حرف بزنیم ، از نوشتن و تغییر دادن از جهت گرفتن به اوج و بالا رفتن و به خیال خام خود تغییر دادن و درست کردن ، روزگاری آمده بودم که بنویسیم که بمانیم که بخوانیم .
روزگار تغییری نکرد و شورید و پسمان زد ، در ما هم تغییری حاصل نشد فقط "از نفس افتادیم " .
